سلام خوشكلك من
امروز صبح ساعت 7 با صداي زنگ ماماني دوستم از خواب بيدار شدم
مثل اين كه از ديروز كه رفته بود عروسي هنوز خونه نيومده بود
موبايلشم جواب نميداد بعد يه نيم ساعت هم موبايلش رو خاموش كرده بود
همه نگران شده بودن
ما هم هر جا مي تونستيم تماس گرفتيم
بالاخره با داداشش رفتيم خونه يكي ديگه از بچه ها يه خبري بگيريم
ساعت شده بود 9 داشتيم مرفتيم خونه خانومش اينا ببينيم اونجا رفته يا نه
كه از كنار كوچه كه رد شديم ديديم بالاخره اومده خونه
بعد هم داداشش رفت خونه و ما اومديم كافي نت
بعدش يكمي مشتتري اومد بعدش هم يكي از دوستان
بابا زنگ زد گفت كه برو مرغارو از مرغ فروشي بگير منم دوستمو گذاشتم و
با مامان رفتيم تو راه برگشت كلي باهاش صحبت كردم
كه نيم ساعت ديگه هم تو پاركينگ ادامه داشت
خلاصه كلي صحبت كردم باهاش
بعد اومدم كافي نت ساعت 21 هم رفتم خونه
بعد هم ناهار و يكمي خواب داشتم تو برنامم
دوباره ساعت 4:30 اومدم كافي نت يكمي خودمو با وبلاگ سرگرم كردم
بعد هم يكمي دانلود و موزيك و بعدش هم داييم با پسر خالم اومد اينجا يكمي براش دنبال گوشي گشتيم تو اينترنت
بعدش هم دارم دارم اينا رو برات مينويسم گلكم
الانم 10:40 مي خوام برم خونه
خب خوشتل من تو چطوري خوبي ناز نازي من
من اينا رو مينويسم كه تو خيالت جمع جمع باشه و نگران من نباشي
حالم خيلي خوبه عزيز ترين من
مراقب خودت باش ناز نازي من
خيلي دوستت دارم